تبليغاتX
اراده به ماندن - 7 - اپیزود 9
هر جائی که اینجا نیست
sss

او مثل درختی که کنارش ایستاده بود بلند و سیاه بود و سایه انگشتانش مثل شاخه های درخت تا دیوار ادامه پیدا کرده بود ، او انگشت هایش را تکان می داد و سایه انگشتانش مثل شاخه های درخت شروع به جنبیدن می کرد ، انگشتانش را بین موهایش فرو برد و به زمین خیره شد ، چشم هایش در آن تاریکی مثل گوی های کوچک و براقی می درخشید ، او به اتاق رفت و روی صندلی نشست و فکر کرد ، به دست هایش و رقص سایه ها در تاریکی ، کتاب هایش دورتادور او پخش بود و او تصور می کرد که عکس های بسیاری از آدم های بسیاری درون کتابها زیر وزن جلد های مقوائی نفس می کشند و بودنشان همیشه به اندازه ای است که کسی کتاب را ببیند ، دستش را به جیبش فرو برد و از آن سیگاری بیرون آورد ، روی تخت دختری زیبا خوابیده بود و او حس می کرد که آن دختر را پیش از این جائی دیده است ، جائی میان عکس های کتاب هایش یا میان کلماتی که سروده ، صدای نفس کشیدن دختر همه جا را فرا گرفته بود و ابرها در آسمان حرکت می کردند ، ابر های قرمز و ابرهای نارنجی که مثل رشته های متمادی و بی رمقی در یکدیگر فرو می رفتند و رنگ خلسه آوری را به وجود می آوردند : (( این کیست ؟ این که روی تخت تو خوابیده است ؟ )) او در اتاق قدم میزد . کنار پنجره می رفت ... اینجا هیچ کس مثل من انتظار حادثه ای را نمی کشد ... حس می کرد مرگ با او در اتاق قدم میزند و به حرف های او گوش می دهد ، خیلی آرام و مطمئن ... صدای باد می آمد و خورشید از شانه های نازک کوه ها آرام آرام بالا می آمد و دود سیگار چشم های او را می سوزاند ، زن ِ روی تخت کمی تکان خورد و پشتش را به او کرد ، صدای نفس های زن همه جا را بیدار کرده بود ، زن در خواب به ابرها نگاه می کرد ، به رشد گیاهان در خاک و آواز سیاه کلاغ های پائیزی ... زن به دیوار خیره شده بود با چشم های بسته و دیوار های آبی و سفید مثل ثقل ناپیدائی تمام وسعت دید او را گرفته بود و وقتی او باز تکان خورد و روبروی مرد قرار گرفت دهانش از تعجب باز مانده بود ، او به لب های زن نگاه کرد و عقب رفت و به سه کنج اتاق فرو رفت ، در سیاهی مثلث شکل انتهای اتاق که زوزه های زن در آن جریان پیدا کرده بود ، مرد با دستش و انگشتانش که هنوز می وزید آب دهانش را پاک کرد ، و با خودش حرف می زد ، او باز بالای سر زن رفت و او را نگاه کرد ، صورتی سفید و آرام با موهای سیاه و بلند و چشم های کشیده که پوسته ای گوشتی از دیده شدنشان جلوگیری می کرد ، دستش را به سمت گلوی زن برد ، اما آن را لمس نکرد و از جایش برخاست و به سه کنج اتاق رفت و زجه زد ، صداها در هم می آمیختند و می زائیدند ، و در گوش مرد چهره های مکبی شکلی آوازهای ترس آوری می خواندند ، با صداهای بم و خش دار ، انگار او را صدا می زدند ، او دستش را روی زانوانش گذاشته بود و زجه می زد ، روی فرش خطوط نازک و ممتدی تا گلهای بزرگ و قرمزی راه می رفتند و از آنجا به حاشیه می پیوستند ، و سایه مرد روی گلهای لیز می خورد ، زن در خواب چیزی گفت ، چیزی مثل کجائی ؟ کجائی ؟ صدای قدم زدن کسی به گوش می رسید ، شاید یک مرد که از کنار اتوبوس های کهنه و بخار آلود عبور می کرد ، در خیابانی خالی و ساکت ، او همین طور می رفت ، زن صورتش را کمی خاراند و دوباره به حالت اولیه اش برگشت ، آنجا هیچ کس مثل مرد انتظار حادثه ای را نمی کشید ... مرد عابر در ذهن او لحظه ای ایستاد و سیگارش را خاموش کرد ، نوک کفشش را روی کونه سیگار گذاشت و او را له کرد و به راه خود ادامه داد ، او همین طور می رفت ، صدای له شدن در ذهن مرد باقی ماند و احساس میکرد چیزی او را له می کند ، چیزی که از او بزرگتر است و او نمی تواند در مقابل او مقاومت کند ، از خودش پرسید باید مقاومت کنم ؟ و تکرار کرد : بیهوده است ... بیهوده است ... در اتاق قدم زد ، مثل خورشید دور زمین ... زن بیدار شد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 7:52  توسط ... |