تبليغاتX
اراده به ماندن - 4
هر جائی که اینجا نیست

sss 

او نیز مرده بود

او نیز مثل من که در پنجره ای رو به آسمانی پوشالی می زیستم

مثل من که مرده بودم

مرده بود

 

ما تابوت ساختیم

و به قبرهامان فرو رفتیم

هر یک با تاجی بر سر

چنانکه پود و پرزش زرتار و بفتش از پرنیان و قفل های کلفتش از خلنگ

 

ما نیز مرده بودیم

ما که در پنجره ای زیستیم که رو به آسمانی پوشالی

با نگاهی مبهوت و حیران

پیوسته عطسه می کرد

 

گفتیم : پشت این همه آسمان

پشت این همه قفل

حتما ً می شود خورشید را دید

روزی برای ساعتی

ثانیه ای

آنی

 

گفتیم : ما در این گمان ماندگانیم ؟ !

هنوز نمرده بودیم

 

او نیز مرد

دستانمان در دستان یکدیگر بود تا آن نفس کشیدن آخر

ما گفتیم کافی است

عشق نیز گاهی اوقات مثل کوپن های چار راه دست به دست می شود

برای آنکه کالائی ارزانتر و راحت تر به دست کسی دیگر برسد

 

ما نیز مردیم

وقتی فهمیدیم

هیچ گاه عاشق نبوده ایم

ما تمام زندگیمان را پشت پنجره ای نشسته بودیم که رو به آسمانی پوشالی باز می شد

و دربهای بسته اش

پیوسته عطسه می کردند ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 17:19  توسط ... |