تبليغاتX
اراده به ماندن - 2
هر جائی که اینجا نیست

nnn

مرد گفت : امروز اولین روز زندگی من است ، دیگر تصمیم گرفته ام امیدوار باشم و نا امیدی را کنار بگذارم  ، برای کسی فرقی نمی کند اما این کار مرا بهتر خواهد کرد . مرد رفت و به درختی بلند و کهنه رسید ، ریشه های قطورش پوست خاک را دریده بود و جراحت های روی تنش هر یک به اندازه یک جوی باریک عمیق شده بود و خون سفیدش از لابه لای شیارها بیرون آمده بود . او روی تن درخت دست کشید و متوجه شد که درخت دارد می میرد ، به درخت گفت : امروز روز اول زندگی من است ، من دیگر نا امید نیستم ، می خواهم امیدوار باشم و زندگی را دوست داشته باشم ، می خواهم به آسمان نگاه کنم و بدانم که می توان بدون اینکه چیزی را از دست داد ، خیلی چیزها را از دست داد . تو چرا داری می میری ؟ درخت کمی خم شد و به چشمان مرد زل زد ، مرد خودش را عقب کشید ، سایه درخت کش می آمد و بر بال ابروان مرد می نشست ، درخت آن قدر خم شد که شاخه هایش از پشت اجازه حرکت را از مرد گرفته بود و از جلو و کناره ها نیز با بدن تنومندش راه او را سد کرد ، درخت به مرد گفت : وقتی نمی توانی حرکت کنی ، امیدوار بودنت کمکی به حل مشکلاتت نمی کند ، من دارم می میرم چون نمی توانم از جایم حرکت کنم ، می دانی ما چقدر ، چقدر ... چقدر ... تنها هستیم ؟ چقدر تنها هستیم ؟ چقدر ... ؟ !

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 9:43  توسط ... |