تبليغاتX
اراده به ماندن - 11 - اپیزود 13
هر جائی که اینجا نیست

sd

به او گفتم هیچ چیز به اندازه یک نردبام چوبی زیبا نیست ، نردبامی چوبی که به سمت آسمان دودگرفته و مایوس شهر بالا می رود و در آنجا انگار با یک سنجاق نامرئی به ابرهای سفید دوخته می شود ، به چشمانش خیره شدم ، انگار در چشم های او همه چیز به آسمان دوخته شده بود ، با یک نردبام چوبی ، نردبامی که به آسمان منزوی شهر تکیه داده بود و ابرها از او بالا می رفتند ، به دستانش خیره شدم ، نمی دانستم چرا دلم گرفته بود ؟ ! نمی دانم چه چیز در او بود ؟ چه چیزی که مرا خیره نگه می داشت ، همیشه ، بعد از هزاران بار دیدن و لمس کردنش ، چه چیزی هنوز می توانست مرا اینگونه به او خیره کند ، دستانش را گرفتم ، انگشتانم روی رگهای سبزش راه رفتند ، او چیزی نمی گفت ، ساکت و خیره به آسمان نگاه می کرد ، لبم را کنار گوشش گذاشتم : (( تو تمام زندگی منی ... )) وقتی در گوشش زمزمه می کردم صدای نفس هایم را در گوشش می شنیدم ، می دانستم که قلبم دارد هزار بار تندتر می تپد ، این توده گوشتی خون آلود که سوار بر ابرهای سپید از نردبامی چوبی بالا می رود و می پوسد . باز زمزمه کردم : (( چرا آسمان از بین رفته است ؟ پرنده ها کجا رفتند ... )) و او با سر تکان دادنی به من فهماند که چیزی در این باره نمی داند ، دستم را دور گردنش انداختم ، به دریا نگاه کرد ، جائی که پیرمرد بیست سال دیگر در ساعت هفت و بیست و شش دقیقه می مرد و من در آن زمان به این فکر می کردم که در کجای زمین زندگی می کنم ! خاطراتم آنقدر مثل یاخته های نازک و جوشانی به هم گره خورده اند که همیشه پیرمرد مرده ای را می بینم که دختری زیبا و آرام در کنار دریا به انتظار مرگش نشسته  است ... همه چیز در او غرق می شد ، آسمان پنجره ها و دریا ، پرندگان ... حضور او همه چیز را نابود می کرد و من می دانستم که اگر او بماند دیگر نه دریائی هست و نه پرنده ای ، نه آسمان پلاسیده شهر و نه صداهای حزن انگیزی که هیچ گاه رهایم نمی کنند ، می دانستم او تمام چیز های بد را نابود می کند ، تمام چیز های زشت را که بوی عفونت می دهند ، و در آن لحظه مثل بیست سال بعد پیوسته از خود می پرسیدم من کجا هستم ؟ من کجا هستم ؟ از جا برخاست ، من در چشم های او کش آمدم و ریز شدم و زمانی که روبرویش ایستادم صورت استخوانی و مچاله شده ام را در میان خطوط چشمانش می دیدم ، چیزی نمی گفتیم ، فقط به هم نگاه می کردیم ، دستانم می لرزید ... گفتم : خداحافظ . و او پاسخ داد : خدا حافظ ... در راه به این فکر کردم که هر دو نقطه فرضی در هر مکان به یکدیگر قابل اتصالند و می دانستم که به همین خاطر می توان تمام اشیا را به یکدیگر مربوط کرد ، می اندیشیدم که همه چیز با همه چیز ارتباط دارد ... می اندیشیدم که همه ارتباطشان را پنهان می کنند ... همه چیز به همه چیز دروغ می گوید...

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 19:33  توسط ... |