تبليغاتX
اراده به ماندن - 9 - اپیزود 11
هر جائی که اینجا نیست
aa

سایه ای در خیابان افتاده بود ، به او نزدیک شدم ، فرار کرد و صدای جیغ لاستیک در گوشم پیچید ، شب بود ... شب ... و در پنجره ها باد می وزید ، در جستجوی سایه ها در خیا بان قدم زدم

قدم زدم

قدم زدم

من از سیاهی شب پر شدم ، زنی از خیابان می گذشت ، دوربین را بیرون آوردم ، از او عکس گرفتم و او در فاصله میان دو خط سفید موازی ساکن شد ، در یک عکس سیاه و سفید ، به عکس دست کشیدم ، به دست های زن در عکس دست کشیدم ، و احساس کردم جسمی بسیار لطیف را لمس می کنم ، چیزی در من رشد می کرد ، سرم درد می کرد ، رمقی نداشتم و گرسنگی دیوانه ام کرده بود ، چیزی نداشتم بخورم ، حوصله نداشتم ، نمی خواستم با مغازه دار روبرو شوم و برایش توضیح بدهم که به تازگی چه عکس های زیبائی گرفته ام ، به تازگی کدام جایزه آشغال را برده ام ، عکس ها در تمام خانه به من خیره شده بودند و من احساس می کردم جسم بی تعلق و تهوع آوری هستم که همه با انگشت مرا نشان می دهند ، پرده را کشیدم ، نور مغازه روبرو چشمک می زد ، ناراحتم می کرد ، یک چشمک پلاستیکی نارنجی رنگ ، در اتاق قدم زدم

قدم زدم

قدم زدم

چه چیز باعث می شود کسی بمیرد ؟ من به آخرین لحظه فکر می کنم ، به آخرین نفس ، فکر می  کنم در آن زمان نمی توانی چیزی بخواهی و حتی به این فکر کنی که زندگیت چگونه گذشته است ، به آزادی ، در اختناق و حسرت و درد یا چیزی میانه ... من فقط به مرگ فکر می کنم ، به اینکه هیچ تفاوتی میان آن با زندگی نمی بینم ، و هیچ وقت هم نمی توانم بین این دو تفاوتی بگذارم ، و شاید تنها یک لحظه باشد که بتوانم تفاوت این دو را دریابم ، لحظه آخر ... لحظه ای که برای هیچ کس وجود ندارد ... من به مرگ فکر می کنم ، قدم میزنم

قدم می زنم

قدم می زنم

سیگاری روشن کردم و کنار لبم گذاشتم ، در پنجره ها باد می وزید ، آن زن روی خطوط سیاه و سفید ایستاد و به من نگاه کرد ، به سوی من آمد : چرا از من عکس گرفتید ؟

چون شما زیبائید !

- همین

دلیلی بالاتر از این ندارم

- اما من فکر نمی کنم زیبائی دلیل باشد

برای بیننده دلیل است و شاید برای صاحب آن وسیله یا حتی غایت

- ما در زمین زندگی می کنیم

شاید زمین هم ...

- عکس مرا پس بدهید

با من بیائید

زن دنبال من آمد ، ما باهم طول خیابان را نگاه کردیم و به آسفالت خیره شدیم ، آسمان سیاه بود ، سیاه سیاه سیاه و کفش های زن سیاه بود ، سیاه و براق ، ما راه زیادی را قدم زدیم

قدم زدیم

و به خانه رسیدیم

ممکن است چند لحظه منتظر بمانید ؟

یعنی شما در چند دقیق عکس مرا برایم می آورید؟

آری !

در اتاق سیاه دنبال عکسی می گشتم ، دنبال عکسی زنی که تا به حال ندیده بودمش ، اما همیشه در اتاق من زندگی کرده بود ، با کفش های سیاه براق و اندام باریک و استخوانی و چشم های درشت میشی رنگ

بفرمائید

- این دیگر چیست ؟

این شمائید !

- این فقط یک کاغذ سیاه است

این آسمان شب است ، شما همین هستید

- می شود عکس مرا پس بدهید ؟

می توانم سوالی کنم ؟

- ...

چند انسان وجود دارد که زیر اسمان زندگی نمی کند ؟

- شما دیوانه اید ...

بر می گردد و شتابان دور می شود ، سایه اش از او آویزان است ، دور می شود و دیگر چیزی به ناپدید شدنش باقی نمانده است

بر می گردد : من کسانی را می شناسم که ناخواسته زیر آسمان زندگی می کنند  و حتی اگر با یقینی ترین اسباب ممکن به آنان اثبات کنی و آنان بپذیرند که تمام انسان ها زیر آسمان زندگی می کنند ، آنها تسلیم نمی شوند ، آدم های زیادی وجود دارند که نمی خواهند بیهوده بمیرند ، آسمان نمی تواند همه چیز را شبیه خود کند ، بگذارید ستاره ها نیز در عکس هایتان جائی داشته باشند ، شاید آنها همان کسانی هستند که ...

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 10:38  توسط ... |