تبليغاتX
اراده به ماندن
هر جائی که اینجا نیست

sd

به او گفتم هیچ چیز به اندازه یک نردبام چوبی زیبا نیست ، نردبامی چوبی که به سمت آسمان دودگرفته و مایوس شهر بالا می رود و در آنجا انگار با یک سنجاق نامرئی به ابرهای سفید دوخته می شود ، به چشمانش خیره شدم ، انگار در چشم های او همه چیز به آسمان دوخته شده بود ، با یک نردبام چوبی ، نردبامی که به آسمان منزوی شهر تکیه داده بود و ابرها از او بالا می رفتند ، به دستانش خیره شدم ، نمی دانستم چرا دلم گرفته بود ؟ ! نمی دانم چه چیز در او بود ؟ چه چیزی که مرا خیره نگه می داشت ، همیشه ، بعد از هزاران بار دیدن و لمس کردنش ، چه چیزی هنوز می توانست مرا اینگونه به او خیره کند ، دستانش را گرفتم ، انگشتانم روی رگهای سبزش راه رفتند ، او چیزی نمی گفت ، ساکت و خیره به آسمان نگاه می کرد ، لبم را کنار گوشش گذاشتم : (( تو تمام زندگی منی ... )) وقتی در گوشش زمزمه می کردم صدای نفس هایم را در گوشش می شنیدم ، می دانستم که قلبم دارد هزار بار تندتر می تپد ، این توده گوشتی خون آلود که سوار بر ابرهای سپید از نردبامی چوبی بالا می رود و می پوسد . باز زمزمه کردم : (( چرا آسمان از بین رفته است ؟ پرنده ها کجا رفتند ... )) و او با سر تکان دادنی به من فهماند که چیزی در این باره نمی داند ، دستم را دور گردنش انداختم ، به دریا نگاه کرد ، جائی که پیرمرد بیست سال دیگر در ساعت هفت و بیست و شش دقیقه می مرد و من در آن زمان به این فکر می کردم که در کجای زمین زندگی می کنم ! خاطراتم آنقدر مثل یاخته های نازک و جوشانی به هم گره خورده اند که همیشه پیرمرد مرده ای را می بینم که دختری زیبا و آرام در کنار دریا به انتظار مرگش نشسته  است ... همه چیز در او غرق می شد ، آسمان پنجره ها و دریا ، پرندگان ... حضور او همه چیز را نابود می کرد و من می دانستم که اگر او بماند دیگر نه دریائی هست و نه پرنده ای ، نه آسمان پلاسیده شهر و نه صداهای حزن انگیزی که هیچ گاه رهایم نمی کنند ، می دانستم او تمام چیز های بد را نابود می کند ، تمام چیز های زشت را که بوی عفونت می دهند ، و در آن لحظه مثل بیست سال بعد پیوسته از خود می پرسیدم من کجا هستم ؟ من کجا هستم ؟ از جا برخاست ، من در چشم های او کش آمدم و ریز شدم و زمانی که روبرویش ایستادم صورت استخوانی و مچاله شده ام را در میان خطوط چشمانش می دیدم ، چیزی نمی گفتیم ، فقط به هم نگاه می کردیم ، دستانم می لرزید ... گفتم : خداحافظ . و او پاسخ داد : خدا حافظ ... در راه به این فکر کردم که هر دو نقطه فرضی در هر مکان به یکدیگر قابل اتصالند و می دانستم که به همین خاطر می توان تمام اشیا را به یکدیگر مربوط کرد ، می اندیشیدم که همه چیز با همه چیز ارتباط دارد ... می اندیشیدم که همه ارتباطشان را پنهان می کنند ... همه چیز به همه چیز دروغ می گوید...

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 19:33  توسط ... | 
...

به ساحل رفتم ، همه چیز بوی رطوبت می داد ، دلم گرفته بود ، دلم می خواست گریه کنم ، پیرمردی کنار دریا ایستاده بود ، پیرمردی که سه دقیقه دیگر می مرد ، ساعت هفت و بیست و سه دقیقه صبح ...

دوربین را بیرون آوردم ، پیرمرد به دریا نگاه می کرد و دریا در ردیف شیاره های سیاه رنگ چشمانش می جوشید ، احساس رخوت و مچالگی ، حس بدیمن اسارت در جریانی موازی و طولانی ، حس نرسیدن ، احساس پایان ، دستانش را به هم می سائید ، فاصله من تا او به اندازه سایه بلند او ، خیلی زیاد ، خیلی دور ، سایه ای سیاه و ترک خورده در بطن شیاره های خشک ساحل گلی ، حادثه ای انتظار مرا می کشید ، به چشمی دوربین نگاه کردم ، نزدیکتر بردم ... نزدیکتر ... نیمرخش را می دیدم و چشمانش را که می لرزید ، و ماهیچه های ریز دور چشمش تکان می خورد ، دستانش را به هم می سائید ، سردم بود ، سردش بود ، ما در کجای زمین زندگی می کنیم ؟ ساعت هفت و بیست و سه دقیقه و چهل و چهار ثانیه

وقتی کسی می میرد چه اتفاقی می افتد ؟ به مرگ نگاه می کردم ، زمان زندگی فقط دو دقیقه و من در تمام این مدت به چشمهای جنازه ای خیره بودم که باد موهایش را تکان می داد ، چیزی را از دست نمی داد ، فقط زندگی ، او فقط دیگر زنده نمی ماند ، با خود فکر می کنم به چه می اندیشید ؟! به آب های آبی رنگی که دامن کشان به سوی او پیش می آمدند ، یا به زمان حیاتش و یا به مرگ ؟ یک چیز را خوب می دانم ، پیرمرد آنجا نبود ...

دوربین را کمی عقبتر آوردم ، عکس گرفتم ، مسیرم را عوض کردم به سوی انتهای پلاژ می رفتم جائی که خورشید بی رمق پائیز آرام خود را بالا می کشید تا مثل سکه نقره ای و از رنگ و رو افتاده ای خود را در ناف آسمان آویزان کند ، پیرمرد به دریا نگاه می کرد ، دوربین را نزدیک کردم ، یک قطره اشک کوچک از مژه اش پائین آمده بود ، به خورشید می اندیشید و طلیعه های نازک آن در سپیده دمان ،  اشک می ریخت ، دلش برای هیاکل شب می سوخت که از هجوم تیغه های طلائی رنگ خورشید می مردند ، یقه بارانیش را بالا کشید ، باران گرفته بود ، و من خیس می شدم ، زیر لب کلماتی را بیان می کرد ، نمی دانستم چه می گوید ، شاید آواز غمناکی که یاد آور همه آن رنجی است که یک انسان در زمان حیاتش تحمل می کند ، ما کجا زندگی می کنیم ؟ ساعت هفت و بیست و چهار دقیقه و پانزده ثانیه ...

وقتی بچه بودم می اندیشیدم که برگهای درختان در پائیز می توانند هر جائی بروند ، هر جائی که دلشان خواست ، می اندیشیدم که مرگ آزادشان می کند ، فکر می کنم مرگ اجازه می دهد هر جائی خواستی بروی ، روزی در کوچه قدم می زدم ، باد نمی آمد ، برگ ها سر جایشان ساکن بودند ، ما در جائی زندگی می کنیم که در آن درختان سبز در پائیز می پوسند ...

سایه مرد رو به نابودی بود ، و او از جایش تکان نمی خورد ، نرده های پلاژ در محوری افقی رشد پیدا می کردند و سایه شان صورت مرد را تکه تکه کرده بود ، سردش بود ، اندامش می لرزید ، فکر می کنم بیشتر از ترس بود ، از ترس مرگ ، کسی در رویایش با او حرف می زد : (( زمان برای تو از دست رفته است ، همه ما از این لحظه فرار می کنیم ، مرگ هیچ وقت عادت نمی شود ، باید بمیری ... )) و صدا با موج ها ی دریا حرکت می کرد و تمام کرانه های اقیانوسها را می پیمود ، سعی کرد گوش نکند و صدا بلند تر و بلند تر فریاد می زد : (( بمیر ... بمیر ... )) و پیرمرد دندان هایش را به هم می سائید و صدای دندان قروچه اندامش را از سکوت تهی کرده بود ، ما در لحظه توالی صدا های هذیان آور و هراس انگیز خواهیم مرد ... ما ، همه ما ... ساعت هفت و بیست و پنج دقیقه و یک ثانیه ...

ساعتش را نگاه می کند ، عقربه ها را که با سرعتی منظم و غیر قابل توقف می چرخند ، و به ثانیه شمار نگاه می کند ، قطره های باران صورتش را مثل قشری از اقیانوسی از شیشه فر گرفته است ، و او از پشت لایه ای خیس و لرزان به جریان تند موجها نگاه می کند و خورشیدی که بر می آید و روز را آغاز می کند ، دستانش را در هم فشار می دهد ، من صورتش را رها کرده ام ، دست هایش مثل دو معشوقه یک دیگر را در بر گرفته اند و همدیگر را می فشارند ، دو معشوقه که در بحرانی رو به مرگ ، در زمانی در حدود یک دقیقه باید به یکدیگر بیندیشند ، به تمام زمانی که با هم بوده اند ، به تمام شب ها و روز های هم آغوشی ، به جاهائی که با هم رفته اند و نوازش های عاشقانه ، به تمام ناخن به دیوار کشیدن هایشان با یکدیگر ، روی سطح سفیدی و گچ گرفته دیوار و به پنجره های چوبی آبی رنگ که با هم بازشان کرده اند و در پس آن حس بوی تازه علف و جوانه های نارنج تمام دیگرانی را که در آن تن می زیسته اند را شادمان نموده است ، دست ها ... دست ها ... دست های لرزان و پر چین و چروک ، دست های بحران ، دست های جوان مرگ ... و صدای ناله ای که از گلوی پیرمرد می آید ، عقربه ثانیه شمار چهل و پنج را رد می کند ، ما در کجای زمین ایستاده ایم ؟ اینجا کنار دریا با بوی نا و بچه ها ی کوچکی که روی شن ها سر می خورند و اردک های بادی در دستانشان با نگاهی که هیچ جا را نمی بینند به آسمان کپک زده خیره شده اند  ، مادرانشان برای آنها خواهند گفت که در هیچ جای زمین دریائی پیدا نمی شود که در آن شنا کنند ، مادرانشان به آنان خواهند گفت که دریا هیچ جائی تمام نمی شود ...

ساعت هفت و بیست وشش دقیقه : او مرد ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:10  توسط ... |