تبليغاتX
اراده به ماندن
هر جائی که اینجا نیست
aa

سایه ای در خیابان افتاده بود ، به او نزدیک شدم ، فرار کرد و صدای جیغ لاستیک در گوشم پیچید ، شب بود ... شب ... و در پنجره ها باد می وزید ، در جستجوی سایه ها در خیا بان قدم زدم

قدم زدم

قدم زدم

من از سیاهی شب پر شدم ، زنی از خیابان می گذشت ، دوربین را بیرون آوردم ، از او عکس گرفتم و او در فاصله میان دو خط سفید موازی ساکن شد ، در یک عکس سیاه و سفید ، به عکس دست کشیدم ، به دست های زن در عکس دست کشیدم ، و احساس کردم جسمی بسیار لطیف را لمس می کنم ، چیزی در من رشد می کرد ، سرم درد می کرد ، رمقی نداشتم و گرسنگی دیوانه ام کرده بود ، چیزی نداشتم بخورم ، حوصله نداشتم ، نمی خواستم با مغازه دار روبرو شوم و برایش توضیح بدهم که به تازگی چه عکس های زیبائی گرفته ام ، به تازگی کدام جایزه آشغال را برده ام ، عکس ها در تمام خانه به من خیره شده بودند و من احساس می کردم جسم بی تعلق و تهوع آوری هستم که همه با انگشت مرا نشان می دهند ، پرده را کشیدم ، نور مغازه روبرو چشمک می زد ، ناراحتم می کرد ، یک چشمک پلاستیکی نارنجی رنگ ، در اتاق قدم زدم

قدم زدم

قدم زدم

چه چیز باعث می شود کسی بمیرد ؟ من به آخرین لحظه فکر می کنم ، به آخرین نفس ، فکر می  کنم در آن زمان نمی توانی چیزی بخواهی و حتی به این فکر کنی که زندگیت چگونه گذشته است ، به آزادی ، در اختناق و حسرت و درد یا چیزی میانه ... من فقط به مرگ فکر می کنم ، به اینکه هیچ تفاوتی میان آن با زندگی نمی بینم ، و هیچ وقت هم نمی توانم بین این دو تفاوتی بگذارم ، و شاید تنها یک لحظه باشد که بتوانم تفاوت این دو را دریابم ، لحظه آخر ... لحظه ای که برای هیچ کس وجود ندارد ... من به مرگ فکر می کنم ، قدم میزنم

قدم می زنم

قدم می زنم

سیگاری روشن کردم و کنار لبم گذاشتم ، در پنجره ها باد می وزید ، آن زن روی خطوط سیاه و سفید ایستاد و به من نگاه کرد ، به سوی من آمد : چرا از من عکس گرفتید ؟

چون شما زیبائید !

- همین

دلیلی بالاتر از این ندارم

- اما من فکر نمی کنم زیبائی دلیل باشد

برای بیننده دلیل است و شاید برای صاحب آن وسیله یا حتی غایت

- ما در زمین زندگی می کنیم

شاید زمین هم ...

- عکس مرا پس بدهید

با من بیائید

زن دنبال من آمد ، ما باهم طول خیابان را نگاه کردیم و به آسفالت خیره شدیم ، آسمان سیاه بود ، سیاه سیاه سیاه و کفش های زن سیاه بود ، سیاه و براق ، ما راه زیادی را قدم زدیم

قدم زدیم

و به خانه رسیدیم

ممکن است چند لحظه منتظر بمانید ؟

یعنی شما در چند دقیق عکس مرا برایم می آورید؟

آری !

در اتاق سیاه دنبال عکسی می گشتم ، دنبال عکسی زنی که تا به حال ندیده بودمش ، اما همیشه در اتاق من زندگی کرده بود ، با کفش های سیاه براق و اندام باریک و استخوانی و چشم های درشت میشی رنگ

بفرمائید

- این دیگر چیست ؟

این شمائید !

- این فقط یک کاغذ سیاه است

این آسمان شب است ، شما همین هستید

- می شود عکس مرا پس بدهید ؟

می توانم سوالی کنم ؟

- ...

چند انسان وجود دارد که زیر اسمان زندگی نمی کند ؟

- شما دیوانه اید ...

بر می گردد و شتابان دور می شود ، سایه اش از او آویزان است ، دور می شود و دیگر چیزی به ناپدید شدنش باقی نمانده است

بر می گردد : من کسانی را می شناسم که ناخواسته زیر آسمان زندگی می کنند  و حتی اگر با یقینی ترین اسباب ممکن به آنان اثبات کنی و آنان بپذیرند که تمام انسان ها زیر آسمان زندگی می کنند ، آنها تسلیم نمی شوند ، آدم های زیادی وجود دارند که نمی خواهند بیهوده بمیرند ، آسمان نمی تواند همه چیز را شبیه خود کند ، بگذارید ستاره ها نیز در عکس هایتان جائی داشته باشند ، شاید آنها همان کسانی هستند که ...

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 10:38  توسط ... | 
df

از پشت دیوار صدا می آید ، کسی مرا صدا می زند ، کسی که من نیست ، آرام راه می روم ، خیلی آرام و آهسته ، روی پنجه ها راه می روم و صداها در آسمان می لرزند ، صدای برهم خوردن دو جسم آهنی را می شنوم ، شاید دو سنج برنجی ، آرام راه میروم روی پنجه ها ، حادثه نزدیک است ، احساس می کنم کسی مرا صدا می زند ، کسی که خوابیده و روی لب هایش قطره کوچک خونی لخته کرده است ، صدا می زنم : آهای ... آهای ... و او جواب مرا نمی دهد ، پرده ها پشت پنجره بازمانده در باد دور هم می لولند : تو کجائی ؟ اینجا بوی سردی گوشت های فاسد را احساس می کنم و رقص نشت خون در جالیزی رگهای قرمز ، من در پنجره ها زندگی می کنم و چلوئی کوچک و خسته روی نرده های زنگ زده هر روز آواز می خواند ، من در ابرها زندگی می کنم و دستانم از ترنم یک آه می سوزد ، زیر این پنجره های بسته در تمام این ساختمانهای بلند ، روی دیوار ، کسی صدایم می کند ، زنی خسته و تنها با موهای بلند و رها و ابروان سیاه مثل شب ، پشت تمام پنجره ها دنبال او می گردم ، من هرگز نمی توانم پشت پنجره ها را ببینم ، راه می روم و راه می روم ، چیزی به خورشید نمانده است ، انگار ارواح سفیدی اتاق را اشغال کرده اند ، انگار در من چیزی می سوزد با شعله های بلند سبز ، حس سوختن و سوزش سرد و خشک درد پس از زایمان ، من تشنه ام ، آب می خورم و راه می روم ، زنی روی تخت خوابیده است ، پشت پنجره صدای او را احساس می کنم که به تماشای من آمده است ، او را می بینم ، تمام میله ها را از صورتش پر کرده است ، به سوی او می روم و صورتش را لمس می کنم : (( گوش کن ... گوش کن ... )) از آسمان گرد نقره ای رنگی می بارد و همه چیز را در قبری سیاه دفن می کند ، من منتظرم ، در مغز من صدای پریدن است ، صدای پر پر زدن قاصدکی کوچک که از عبور ناگهان لاستیک های سیاه روی آسفالت می ترسد ، او از ترشح خون می ترسد ، از استشمام بوی اوره و کرچک و از تهوع ناشی از خوردن بیزار است ، می خواهد راه برود و نگاه کند ، در تمام پنجره ها صداهائی زوزه می کشد ، من کجا هستم ؟ من ک ج ا هستم ؟ تو چرا اینجا کنار من خوابیده ای و صدای نفس کشیدنت نظم بی تغییر ارتعاشات را برهم می زند ؟ نمی خواهم ببینمت ، نمی خواهم تو را بر این بستر سفید میان گلهای سرخ تشک غرق در آههای شبانه جستجو کنم ، می خواهم در میان دشتی از گل های وحشی و بوی گزنه ها و در رد سایه بلند و سیاه  افراهای باغ با تو باشم ، در آزادی لحظه ای که از لمس کوکی ساعت ها می گریزد ، کنار پنجره می ایستم ، من به ابرهای سیاه نگاه می کنم و در دستم رگ های جوشان خون به سوی دهلیز های تاریک قلبم فوران می کنند ، او روی تخت خوابیده و صدایش آسمان را آلوده کرده است ، من در دیوار ها زندگی می کنم ، در میان میله های آهنی و در حفره های کوچک سیمانی در خلا ء ، از آنها فرار می کنم ، به جائی نمی رسم ، دنبال تو می گردم ، من در جستجوی لحظه سکون اشیا زندگی می کنم ، لحظه ای ساکن و منزوی از تمام فساد ها و ترشحات ، لحظه ای مجرد  که در آن درختان به ابرها گره می خورند و کر گدن ها آوازهای لطیفی می خوانند ، از ابتدای زمین تا انتهای آسمان ، صدای تو احساس می شود و همه چیز را به هم می ریزد ، چرا رها نمی کنی ؟ چرا نمی خواهی لحظه ای در تمام این لحظات پوسیده مضحک با دیوارها برای آنی تنها باشی ، و در یقین بیهو ده ای که در چشمان من زندگی می کند نفس بکشی ، پنجره  کش آمده است و چیزی مثل قطره ای زلال دید من را گسترده کرده است ، قطره کوچکی که تمام چشمم را اشغال کرده است و مزه شوری دارد ، صدا می زنم : (( تو کجا هستی ؟ خودت را نشان بده ... )) باد می آید ... باد می آید و برگها آشیانه خود را ترک کرده اند تا در ادامه ترک های زمین زندگی کنند ، در آنها فرو روند و به همخوابگی آبها در آیند ، من در تمام ترک ها زندگی می کنم و تصویری را می بینم که در آن ریشه ها به سطح می آیند و آینه روی دیوار چهره مرا نشان می دهد ، مرا که با تیغی کوچک لبخندم را مبیرم و به صورت حزن انگیز مردی مرده می دهم ، سال ها پیش می دانستم روزی مثل امروز من از صداهای موهومی فرار خواهم کرد  ، صداهائی که از دهانه ی تنگ زمین بیرون می آید ، در برابر زن می ایستم و صورتش را لمس می  کنم : (( من تنها هستم ... تنها هستم ... تنها ... )) و او در خواب ناله می کند ، از او فرار می کنم ، از همه چیز ، می خواهم فرار کنم و سایه ها را روی دیوار نبینم ، می خواهم چیزی نبینم و تنها باشم ، از بالا رفتن بدم می آید ، از اوج بیزارم ، از عشق متنفرم ، می خواهم تنها باشم ، با بادها و برگ های خشکیده زمین و طنین نا هنجار سنج های برنجی ، من خسته ام و درد را در تمام تنم احساس می کنم و می دانم چیزی در پنجر ه ها نیست ، هیچ چیزی در پنجره ها پنهان نیست ، هیچ چیزی ، فقط نمی دانم چگونه می توانم با این همه صدا کنار بیایم ، با این همه تشنج که از دیوارها ساطع می شود و اندام مرا تکه تکه  می کند ، و عکس های روی دیوار را منزجر می کند ، با من حرف بزن ، خواهش می کنم ، با من حرف بزن ، بگو که هنوز زنده ام و این صدا ها واقعا صدای توست ، اما دریغ ، اینها تمام رویاهای مرا شخم میزند و در آن به جای آب ، اسید می ریزد و ریشه درختان مرا می کشد ، می خواهم زنده بمانم و به ابرها نگاه کنم ، از خانه های سیاه و سفید بیزارم ، از روی تخت من بلند شو ، برو و دیگر برنگرد ، نمی خواهم ببینمت ، هیچ گاه نتوانستم قبول کنم که کسی که زندگی می کند و فکر می کند که زنده است ، کار بیهوده ای انجام نداده است ، بیهوده است ... بیهوده بیهوده بیهوده ... نمی خواهم در بوی نفس هایت غرق شوم ، گلهای سرخ روی تخت پخش شده اند و آینه در درون خود می پوسد ، من ساعت را از پنجره به بیرون پرت می کنم و فکر می کنم دیگر تمام رویا های من زیر فشار سنگین حضور سایه های سیاه دفن شده اند ، من از دیوار ها بیزارم ، من از ترشح خون و بوی ادویه های خانگی بدم می اید ، دیوار را نوازش می کنم و اشک می ریزم ...

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 10:30  توسط ... |