تبليغاتX
اراده به ماندن
هر جائی که اینجا نیست
sss

او مثل درختی که کنارش ایستاده بود بلند و سیاه بود و سایه انگشتانش مثل شاخه های درخت تا دیوار ادامه پیدا کرده بود ، او انگشت هایش را تکان می داد و سایه انگشتانش مثل شاخه های درخت شروع به جنبیدن می کرد ، انگشتانش را بین موهایش فرو برد و به زمین خیره شد ، چشم هایش در آن تاریکی مثل گوی های کوچک و براقی می درخشید ، او به اتاق رفت و روی صندلی نشست و فکر کرد ، به دست هایش و رقص سایه ها در تاریکی ، کتاب هایش دورتادور او پخش بود و او تصور می کرد که عکس های بسیاری از آدم های بسیاری درون کتابها زیر وزن جلد های مقوائی نفس می کشند و بودنشان همیشه به اندازه ای است که کسی کتاب را ببیند ، دستش را به جیبش فرو برد و از آن سیگاری بیرون آورد ، روی تخت دختری زیبا خوابیده بود و او حس می کرد که آن دختر را پیش از این جائی دیده است ، جائی میان عکس های کتاب هایش یا میان کلماتی که سروده ، صدای نفس کشیدن دختر همه جا را فرا گرفته بود و ابرها در آسمان حرکت می کردند ، ابر های قرمز و ابرهای نارنجی که مثل رشته های متمادی و بی رمقی در یکدیگر فرو می رفتند و رنگ خلسه آوری را به وجود می آوردند : (( این کیست ؟ این که روی تخت تو خوابیده است ؟ )) او در اتاق قدم میزد . کنار پنجره می رفت ... اینجا هیچ کس مثل من انتظار حادثه ای را نمی کشد ... حس می کرد مرگ با او در اتاق قدم میزند و به حرف های او گوش می دهد ، خیلی آرام و مطمئن ... صدای باد می آمد و خورشید از شانه های نازک کوه ها آرام آرام بالا می آمد و دود سیگار چشم های او را می سوزاند ، زن ِ روی تخت کمی تکان خورد و پشتش را به او کرد ، صدای نفس های زن همه جا را بیدار کرده بود ، زن در خواب به ابرها نگاه می کرد ، به رشد گیاهان در خاک و آواز سیاه کلاغ های پائیزی ... زن به دیوار خیره شده بود با چشم های بسته و دیوار های آبی و سفید مثل ثقل ناپیدائی تمام وسعت دید او را گرفته بود و وقتی او باز تکان خورد و روبروی مرد قرار گرفت دهانش از تعجب باز مانده بود ، او به لب های زن نگاه کرد و عقب رفت و به سه کنج اتاق فرو رفت ، در سیاهی مثلث شکل انتهای اتاق که زوزه های زن در آن جریان پیدا کرده بود ، مرد با دستش و انگشتانش که هنوز می وزید آب دهانش را پاک کرد ، و با خودش حرف می زد ، او باز بالای سر زن رفت و او را نگاه کرد ، صورتی سفید و آرام با موهای سیاه و بلند و چشم های کشیده که پوسته ای گوشتی از دیده شدنشان جلوگیری می کرد ، دستش را به سمت گلوی زن برد ، اما آن را لمس نکرد و از جایش برخاست و به سه کنج اتاق رفت و زجه زد ، صداها در هم می آمیختند و می زائیدند ، و در گوش مرد چهره های مکبی شکلی آوازهای ترس آوری می خواندند ، با صداهای بم و خش دار ، انگار او را صدا می زدند ، او دستش را روی زانوانش گذاشته بود و زجه می زد ، روی فرش خطوط نازک و ممتدی تا گلهای بزرگ و قرمزی راه می رفتند و از آنجا به حاشیه می پیوستند ، و سایه مرد روی گلهای لیز می خورد ، زن در خواب چیزی گفت ، چیزی مثل کجائی ؟ کجائی ؟ صدای قدم زدن کسی به گوش می رسید ، شاید یک مرد که از کنار اتوبوس های کهنه و بخار آلود عبور می کرد ، در خیابانی خالی و ساکت ، او همین طور می رفت ، زن صورتش را کمی خاراند و دوباره به حالت اولیه اش برگشت ، آنجا هیچ کس مثل مرد انتظار حادثه ای را نمی کشید ... مرد عابر در ذهن او لحظه ای ایستاد و سیگارش را خاموش کرد ، نوک کفشش را روی کونه سیگار گذاشت و او را له کرد و به راه خود ادامه داد ، او همین طور می رفت ، صدای له شدن در ذهن مرد باقی ماند و احساس میکرد چیزی او را له می کند ، چیزی که از او بزرگتر است و او نمی تواند در مقابل او مقاومت کند ، از خودش پرسید باید مقاومت کنم ؟ و تکرار کرد : بیهوده است ... بیهوده است ... در اتاق قدم زد ، مثل خورشید دور زمین ... زن بیدار شد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 7:52  توسط ... | 

bacon

 

سکون … صلبیت و بی حرکتی … شاید تمام راه را نقطه های ساکن و بی حرکتی پوشانده است که ما از روی آنها عبور می کنیم ؟! شاید توالی نقاط ساکن و لمس بیهوده ثانیه های متوالی وادارمان می کند تا بپنداریم چیزی در حال گذشتن است ، چیزی دارد می گذرد … نقاط ساکن و رقص آدمک های جوهری روی خط نازک دفتر … احساس بیهودگی و تنیدن ریشه در بطن زمین … همیشه سوالی وادارمان می کند به ماندن ، به بودن … این همه "چیز " چرا وجود دارد ؟ واقعا ً زیستن ارزش درد کشیدن را دارد ؟ واقعاً ارزشش را دارد ؟ من حس می کنم ارزشش را ندارد … اما نمی توانم زندگی نکنم چون نمی دانم زندگی نکردن به چه معنی است ، پس شاید بهتر است ماند اما زندگی نکرد ، زندگی همان چیزی است که همیشه با تمام وجودمان به بودنش ایمان داریم اما وقتی حتی برای یک یحظه می خواهیم به آن فکر کنیم میبینیم که در حقیقت ما در مورد چیز خاصی فکر نمی کنیم ، در اغلب شرایط وقتی می خواهم به زندگی فکر کنم به چیزهائی دیگر فکر می کنم ، به چیزهائی مثل عشق ، درد ، پول یا … من حس می کنم زندگی واقعا ً چیز مزخرف و ابلهانه ای است ، این شاید تنها دست آورد من باشد ، تنها چیزی که می دانم و این همان قدر واقعی و قابل لمس است که معنای زندگی … هیچ چیزی از هیچ کدامشان نمی دانم … دلم برای اتاقم تنگ شده ، برای پرده های آبی و کتابهای کهنه ی خودم و کتابخانه ی کوچکم ، دلم برای همه چیز تنگ شده ، حتی برای آن لحظاتی که فکر می کنم برای لحظاتی فهمیدم زندگی یعنی چه ! خیلی بد است که درد های زندگیت تا این حد کوچک و مبتذل باشد ، آدم ها درد های بزرگتری دارند ، ازدواج … خانواده … تغییر دادن جهان … پول… خدا … ولی درد های من خیلی کوچک است ، شاید اگر کتابخانه ام اینجا بود تمام مشکلاتم … نمی دانم ، شاید هم نه … !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:49  توسط ... |